رونق تولید ملی | دوشنبه، ۲۲ مهر ۱۳۹۸

لبخند شيرين پدرم - show-content

 

 

نمایشگر دسته ای مطالب

بازگشت به صفحه کامل

لبخند شيرين پدرم

 

تقي نژاد- يک بانوي 51 ساله بجنوردي در مورد خاطرات خود از دوران پيروزي انقلاب مي گويد: انقلاب اسلامي از نقاط عطف بزرگ در زندگي هر ايراني محسوب مي شود که خاطرات بي شماري را در ذهن ها متبادر مي کند.

«زرندي» که در زمان پيروزي انقلاب 18 سال سن داشت، مي افزايد: ما در اوج دوران جواني قرار داشتيم و به طور حتم تمام اقدامات مرتبط با انقلاب براي ما جذاب بود، بنابراين من و دوستانم تلاش مي کرديم تا از هيچ برنامه و راهپيمايي و تظاهراتي که مرتبط با انقلاب باشد، عقب نمانيم.وي اظهار مي دارد: از آن جا که بيشتر والدين نسبت به رفتارهاي فرزندان جوان شان حساس بودند پدر من نيز با وجود مذهبي و انقلابي بودن، همواره به هر نحوي که بود، سعي داشت مانع حضور دختر جوانش در اين قبيل برنامه ها شود.اين شهروند بجنوردي ادامه مي دهد: با توجه به احساساتي که به طور معمول بين جوانان نسبت به پدر و مادرها وجود دارد، من نيز با وجود مخالفت هاي پدرم، و همين طور با توجه به اين که شخصيتي جدي داشت، گمان مي کردم موافق انقلاب نيست بنابراين تصميم گرفتم که از آن به بعد پنهاني و مخفيانه در برنامه ها شرکت کنم.وي تصريح مي کند: يکي از روزهاي بهمن ماه 57 و زماني که چند روز بيشتر تا پيروزي انقلاب باقي نمانده بود، خبر رسيد گروهي از جوانان شهر قصد راهپيمايي و شعار دادن عليه حکومت شاه را دارند و من نيز آماده شدم تا خود را به تجمع برسانم اما متأسفانه پدرم متوجه شد و خروج مرا از خانه ممنوع اعلام کرد. «زرندي» ادامه مي دهد: بسيار غمگين بودم و در ذهنم خود را در حال شعار دادن تجسم مي کردم اما هيچ راه فراري نداشتم ولي درست در لحظاتي که نااميد شده بودم صداي بر هم کوبيده شدن در منزل به گوشم رسيد و متوجه شدم که پدر براي انجام کاري از خانه خارج شده است.وي اضافه مي کند: من که براي به دست آوردن فرصتي اين چنيني لحظه شماري مي کردم، به سرعت برق و باد روسري ام را به سر کردم و از منزل خارج شدم، اما هم زمان، استرس و نگراني فراواني از نافرماني پدرم داشتم.خلاصه در تجمع وعده داده شده دوستانم را يافتم و هر آن چه در ذهنم تصور کرده بودم، محقق شد، يعني سر دادن شعار عليه شاه و رژيم ملعون او را با انرژي هر چه تمام تر انجام مي داديم که ناگهان در مقابل ديدگانم چهره اي آشنا ظاهر شد.بله، پدرم، همان انسان خشک و جدي که تا آن روز به علت مخالفت وي با حضور من در راهپيمايي ها گمان نمي کردم موافق انقلاب باشد، محکم تر از من و دوستانم مشت هاي گره کرده اش را روانه آسمان کرده بود و فرياد سر مي داد.وي مي گويد: لحظه اي چشم در چشم شديم و ناگهان لبخندي بر لبان پدر نقش بست که هيچ گاه خاطره اش را از ياد نمي برم.