رونق تولید ملی | چهارشنبه، ۲۴ مهر ۱۳۹۸

نامدار - نمایش محتوای صدا

 

 

نامدار

Loading the player...
نامدار

 

 

 

نامدار افتاد روی قوچ سیاه و اونو برد به دنیای سیاهی و ظلمات اومد تا به کشاورزی رسید که زمین را شخم می زد . نامدار گفت گرسنه ام و چیزی بده بخورم و مرد زارع اظهار داشت باید بروم از خونه بیارم و شما تا من میام با گاو و زمین را شخم بزن اما پاها شون نمد گذاشتم که سر و صدا نکنند و شیرها بفهمند و بیان از کوه پائین . آمدند ولی نامدار دو سیلی به هر دو زد تا آروم شدند و بجای گاو ، شیرها را گذاشت تا زمین را شخم بزنند . مرد کشاورز از شیرها ترسید ولی نامدار آنها را هی کرد که بروند سرکوه و دیگر پائین نیایند . نامدار غذا خورد و رفت شهر و چشمش به دختر پادشاه افتاد و ......